تبليغاتX
داستان بلوچ

داستان بلوچ

داستان ها و نوشته های ادبی و اجتماعی عبدالواحد برهانی

دوست گرامي ؛آقاي محمد اكبر رئيسي

كسب  رتبه  اول رمان ماندگار،براي رمان دادشاه مايه افتخار داستان نويسي نوپاي بلوچي است،و حتما"تاثير قابل توجهي خواهد داشت در روحيه جوانان داستان نويس ما،كه ادبيات بلوچستاني را هنوز باور نكرده اند.موفقيت رمان دادشاه،بر شما و بر من و ديگر قلم به دستان ادبيات داستاني بلوچ مبارك باد.

در اين ارتباط ،با دوستان داستان نويس هماهنگ كرده ايم،كه در خلوت خود و در آينده بسيار نزديك،جلسه نقد و بررسي اين رمان را داشته باشيم.و نتيجه را به هر صورت به اطلاع دوستان دور از اينجا برسانيم.  


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 13:28  توسط عبدالواحد برهانی  | 

باخروج از شهر نجیب سراوان ،باید دلگیر باشم ؛ اما نیستم.  آسمان بجای من دلگیر است ....راستی آیا دلگیر است این آسمان ؟البته رنگش تیره است؛ اما تاب تند آفتاب را گرفته است وهوا بسیار خنک ودلپذیر است .صدای رعد گاه چنان بلند وکشیده است که با وجود صدای متن ماشین به وضوح شنیده می شود قطره های باران روی ساق دستم مضراب می زنند وبا صدای عبدالحسین مختاباد که عاشقانه ی بابا طاهر می خواند. آیا این حالات را می شود به دلگیری آسمان تعبیر کرد؟ و آن را به حالات روانی شخصیت های داستانی تسری داد؟ 

اگر این سوال از من بلوچ پرسیده شود، با دو نشانه شک و سه نقطه  (!!...) ادامه خواهم داد : ...دلم نمی آید این این آسمان آبستن را، و این قطرات زندگی زای آب را نشانه دلگیری و کدورت و اشک و عزا تعبیر کنم. هم الآن کرک های ساق دستم مانند جوانه های بوته ( سَمَرّ)ی که دو هفته پیش باران دیده باشد تیغ کشیده اند.   آسمان نمی دانم که غش وریسه می رود یا از خشم به خود می پیچد؛ اما من ،با این حسی که دارم، راهی ندارم جز این که  تعبیر به خیر کنم. چون آنچه دوست می دارم فال نیک است . واز زوال (حال نیک)ی که گه گدار دست می دهد، می ترسم.  خود را سپرده ام به جمع این عوامل؛ و درآن  شناورم.

 تاجی و لطیف گفت و گو دارند. وآن جوان آرام و بی حرف که سر راه سوار کردیم، لابد دل و گوش سپرده است. ومن با بیرون ام؛ با آن فرا دستها که از افق هم فرا دست تر است. اما ان کجا و افق کجا؟!...بین من و آن و افق، پرده هایی حجاب شده است. پرده های نقش بند کوه ها؛ که وقتی به دلایل زمین شناختی تشکیل شان فکر می کنی عقلت به جایی نمی رسد .وباور می کنی که این ها را یک نقاش برای رنگین کردن این لحظه های  تو رقم زده است .طرح های قلم اندازی  که با نهادن خمیر مسی رنگ ِ رنگ و روغن روی بوم برنزه  شکل گرفته، و حدود زیبایی را محدود به خود کرده اند .ومن  اصالت زمین را وخاک را اینگونه  پسندیده ام ...ـ سبزی زمین کرشمه ای دیگر است ـ

     این رنگ برنزین مرا به یاد نخستین روزهای  پیدایش می اندازد .

نخستین رنگ جهان که نگاه و ذائقه ام را تعیین کرد، همین رنگ بود .رنگ برنزه ی سینه ی مادر؛ وهم، شیرینی مَزیدن شیرِ سینه ی او .

    پاک کودک شده ام. باچشمان نیم خواب، لمیده ام روی صندلی ماشین، که در جاده خلوت آزادانه به سمت مرز به پیش می تازد. .ورفتن اش، به رفت ِ بی آمد ِ گهواره ای می ماند که تجربه شیرین خواب را نه در رفت وآمد گهواره، که این بار، درموزونیّت گریز از آغاز ِ اتو مبیل معنا می کند .

گریز از مرکز ،به صورت دیگری هم در حال واقع شدن است. در مدتی که حبس خانگی بوده ام همه خستگی هادر مرکز ذهنم ،نهادم ، جانم...نمی دانم در کجای موجودی که منم ،رسوب کرده اند و اکنون در حال گریزند. و من دارم خالی میشوم از خستگی ها ،از همه ی سیاهی هایی که جان آدمی را می خورند و می فرسایند.وخلئی که به وجود می آید،جایگاهی خواهد بود که لطف و شادی و نشاط و انبساط در آن مامن خواهد کرد.

به پاسگاهی می رسیم پرس و جوهایی می کنند و جواب می گیرند و رد می شویم. لطیف پرس و جوی پاسگاهی را بن مایه ی خاطراتش کرده و از یک قوم و خویش می گوید که چگونه در مقابل پرس وجوهای نا مربوط بعضی ها چه جواب هایی داشته و چه گر فتاری های برای خودش دزست میکرده؛ وآخر سر، ترک دیار  گفته و از مرز گذشته و رفته است. لطیف چانه گرمی دارد خوب و آرام و موثر حرف می زند حواسم به آنها برگشته است. آبادی ها را یکی یکی معرفی می کنند .و وقتی معنی نام ها را می پرسم . نمی دانند . مشکل نسل جدید ما این است که ناخود آگاه به راهی سوق پیدا کرده است که ناچاری روز گار تحمیل کرده و حواسشان نیست که این راه، انتخاب آگاهانه آنان نیست. شاید وقتش راندارند وگرفتارند!!...

به نائوگ که میرسیم . جوان بلاتکلیف یا منتظری (؟)را میبینیم که نگاهش آشنایی طلب می کند. و من باز کنجکاوی میکنم که :نائوگ به چه معنی است ؟جوان با حالتی که انگار ناچار است به سوال دیوانه ای جواب بدهد ، میگوید :والا من وقتی از این جا رد میشوم حواسم به این است که گشتی ها راه را نبسته باشند .ومیبینم، که مشکل نسل تازه ما همین هاست .

اما نائوگ !...

این جا سرچشمه نائوگ است که یک مجموعه نخل سبز مثل غنچه درمیان بیابان سیاه از زمین روییده است .ونهر آب شیرینی به اندازه حدود هیجده اینچ به سنگینی از میان آن روان است. کناره هایش سیمان بند شده ویک آدم اهل فکر ـ شاید صاحب این نخلستان به فکر افتاده در این نخلستان خوش آب وهوا یک مرکز تفریحی ایجاد کند . یک کار عالی . درمیان  نخل ها ، درجاهای خالی جدول کاری شده و با قلوه سنگ و سیمان  لژهایی ساخته شده است تا خانواده ها از سراوان وجا های دیگر برای گذراندن یک روز شاد وآرام به اینجا بیایند. البته هنوز اول کار است و سیمان دیروز هنوز خشک نشده . و امروز جمعه تعطیل اشت و خانواده هایی به تفریح آمده اند. و این گوشه و آن گوشه آتش کرده اند و مشغول پخت و پزند.    یک جوان که شاید خیال دارد بعدها در اینجا کافه رستورانی چیزی علم کند در حال حاضر به طور سیار در جایی آتشی افروخته ودارد مرغ های ادویه زده را به سیخ می کشد.

  کودکان در جاهایی از نهر که مخصوصا گشاد تر وگودتر ساخته اند، آبتنی میکنند . لطیف وتاج بخش با موبایل از صحنه های مختلف عکس بر میدارند .من قدم زنان می رسم کنار پسری ده دوازده ساله؛ با چشمانی که افسونگری شان از نوعی دیگر است .صدا می زنم  که بیایند و یک عکس از اوبردارند .اما پسرک می گوید : ئه، ئه، ناکو!... این کارها چیست؟!... ،تو که آدم بزرگی هستی !...

خود هم ماندم!  مگر من چه کردم که منافی بزرگی ام بود ؟

ــ همین که می گویی عکس بگیر دیگر !

ــ مگر بد است عکس گرفتن؟

ــ ئه !...ناکو!...

پسرک بد جوری جدی حرف میزند. و از او بعید می نماید که رندی ِ سرکار گذاری داشته باشد. پس من هم تعبیر به جور زیبارویان نمی کنم. وحسرت بدل از خیرش می گذریم  و می رویم آن بالا؛ به دیدار قنات ؛ که نمی رسیم و برمی گردیم وسوار می شویم.

 می پرسم، پس این آب گزاف در کجا مصرف میشود؟  

لطیف وتاجی هر دو میدانند که  باغستان نائوگ آن پایین است .پایین تر که رویم، خطّ سبز مدیدی از نخل ودرختان میوه ، تا آن پایین پایین ها کشاله می خورد .

باران که در نائوگ بند آمده بود ،باز نم نم شروع می کند .ودر نزدیکی (جالک)بند می اید . جالک را دولتی ها ( جالق ) می نویسند و می خوانند. و بدون شک خود هم نمی دانند که چه معنی می دهد. اما وای بر من ! که من هم نمی دانم که جالک به چه معنی است! و  نائوگ یعنی چه !نائوگ یا ناهوگ، شاید از نا ،  و ناه  گرفته شده اند که در بلوچی خرما رامی گویند .اما جالک ، شاید همان پستان بند  گاو  و شتر  و بز و گوسفند است که ما در ملک خود آنرا ،جالِگ می گوییم... نمیدانم ...

محله به محله ، کوچه به کوچه ، در به در، جلو در خانه ای می ایستیم وبوق میزنیم .باز جوانی با لبخندی لطیف در را باز می کند.  اما این صمد است .معلمی در پرت ترین روستای کشورش ، لب مرز جنوب شرق درست به عکس صمد بهرنگ که در روستایی  پرت  شمال غرب معلم بود. وهم او مرا به یاد یک صمد دیگر می اندارد .صمد، جوان ناکامی که مادر گرامی اش هر ساله برای بچه های روستای آبادان کتاب می فرستد .

صمد عین یک کارگرماهر، فرز وجلد وباهوش است .وظاهرش اصلا به یک معلم ، به یک دبیر نمی آید.   ما را درمهمانپذیرش می نشاند وسبک ، بیرون می رود تاج بخش از من می پرسد ، اینجا لب مرز است به این پذیرایی نگاه کن چه تفاوتی می بینی با ایران ؟

غیر از این که روستایی است ، هیچ تفاوتی از نظر وسایل خانه با خانه های ایرانی  ندارد .

سفره که پهن  می شود هیچ چیزکم از سفره های پذیرایی در شهر های بزرگ ندارد . حرف سر ناهار  از تزیین  خانه های قدیمی می رود  که چهار دیوارشان به چه زیبایی با ظروف تاس و مس  زینت یافته بود. و آنها که از چهار دیوار زیاد می آمد  در توری بسیار زیبایی که از موی بز بافته می شد، و تاسدان نامیده می شد جای می گرفت و در جای دیگری آویزان می شد و سنگ تمام زینت خانه می شد. ادامه..

http://up.vatandownload.com/images/0ktp8724t8czaeaoz79.jpg

http://up.vatandownload.com/images/8nww3pux0n9lxbfuzjye.jpg

http://up.vatandownload.com/images/3tqb11myyksrfwhvcz5.jpg

http://up.vatandownload.com/images/w777x19yntcqv382li.jpg

http://up.vatandownload.com/images/deyi9zz74hye9r329th.jpg

http://up.vatandownload.com/images/pu3e1qtjxiaz13uvef.jpg

http://up.vatandownload.com/images/clpaecms048mt211phvo.jpg

http://up.vatandownload.com/images/der249wo51w8gocdh850.jpg

http://up.vatandownload.com/images/5k7xzdx5xbb1v6pqj6cj.jpg

http://up.vatandownload.com/images/rstqy0ge4awvsam1n83.jpg

http://up.vatandownload.com/images/rf56jdrz59zqfjyv5k0.jpg

http://up.vatandownload.com/images/iebk5350dtse3wa3miea.jpg

http://up.vatandownload.com/images/eomwc1i5au0v88fiey0e.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 11:44  توسط عبدالواحد برهانی  | 

 

راستش من آدم گرفتاری هستم. و سر از این مناسبت ها در نمی آورم. اما تبریکات دوستان که ماشاالله هنوز هم ادامه دارد ناچارم کرده به عنوان یک آدم روز   عکس العملی نشان دهم.

زن  پیش از این روز هم زن است و یار و یاور و دستگیر ما. و همه لحظات زندگی ما پر است از حس سپاس از عواطف مادرانه ، همسرانه ، دخترانه او. و ناچار همه لحظات زندگی ما لحظۀ زن اند.و اگر هدیه ای هم لازم است. در همه لحظات باید داد و ستاند. و بی این سفارش خاص   روز زن   هم این بده و بستان وجود دارد. و نیاز به هیچ سفارشی هم نیست. و من واقعا نمی دانم در ایران ما و بلوچستان ما دیگر چه لزومی دارد که اداهای فر نگلستانی در بیاوریم. مگر مقداری از خوبی های لازم فوت شده که بخواهیم همه را در یک روز جبران کنیم؟ و آیا این فوت شدن ها اختیاری و تعمدی  بوده؟!....عجبا که تعمدی ها هم مشمول بخشودگی می شود! اگر اینطور است پس این موجود عزیز را سراسر سال و دم بدم زیارت باید کرد   نه فقط یک روز در طول یک سال !!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:25  توسط عبدالواحد برهانی  | 

همه آنچه در باره آپاتان در قسمت ششم نوشتم، بر اساس حدس و گمان بود. و آنچه هم که تاج بخش داستان نویس به من رسانده بود، بیشتر بر اساس شنیده ها، یا تخیلات داستان نویسانه، و یا افسانه های مردمی بود.که معمولا یک محقق فرهنگ و فولکلور جمع آوری می کند. اما شب پپیش دوست جدیدمان جناب احمد یاسین که شناخت خوبی از منطقه دارد، دعوت کرد که از وبلاگ اش دیدن کنیم؛ که در آنجاهم موضوع آپاتان با مطالب زیبا  و عکس های گویا

مطرح شده بود.

به دیدار ( آپاتان) ِ احمد یاسین رفتیم. و در آنجا به دلیل واقعی نامگذاری آن رسیدم.

چنانکه احمد یاسین توضیح داده آپاتان در واقع (چیلّ ) = تالاب کوچکی است که مردم بافته های( داز)ی خود را که پات نام دارند به منظور آماده کردن برای دوخت لب به لب وتبدیل شدن به زنبیل ولـَچ وکـَچ وکـَچو،  درآن می خیسانند . واین آب که برای خیساندن پاتها مورد استفاده قرار می گیرد، (آپ ِ  پاتان =پاتها ) نام گرفته است وآپاتان ، تلفظ سریع ومحاوره ای آپ ِ پاتان است.دست کم تازه ترین فهم من از آپاتان این است .

اما ندانستن، اگر هشیار وبیدار باشیم هزار حسن هم در عین حال می تواند داشته باشد. ذهن را به تک و پو وا می ـ دارد. وذهن من ودوستان پس از آشنایی با آپاتان،  به عوالم باستان رفت و آن را ، آبادان و بادستان، معنی کرد. و از طرفی سراز بادهای  بیماری زا در آورد که عامل بیماری (گـُوات) در انسان میشوند .وحرف از نیروهای فوق بشری به میان آمد که می توانند رقم زننده سرنوشت باشند. وافسانه هایی که در میان مردم شایع است. که هرکدام می توانست بنمایه و ایده و سوژه  به دست نویسندگان بدهد برای دستان سرایی. چنانکه (پسرکی سرگردان)، دوسه گام به دنبال (گشان)گراناز که طوفانش ربوده بود، دوید و...رویهمرفته تجربه ذهنی ـ خیالپرورانۀ  پرباری بود وهست.

اما نظرات واقع گرایانۀ احمد یاسین و سپس  انور چیزدیگری است و ارزشهای فرهنگی خاص خود را دارند. ریگ زرگران (که قبلا تاج بخش هم حرفش را زده بود ومن یادم رفته بود درباره اش بنویسیم .).ونیز آب ِ پاتان که در بالا اشاره کردم، وآن عکس های گویا و مطالب زیبا و سدّ و درختان... که بگذریم؛ زیرا که ما از حدود آپاتان گذشته ایم. وبه سمت سراوان میرویم.

ابرها چون کله های سنگی به سمت قُبـّۀ آسمان درحرکت اند. ورنگ های خاکستری وسفید درخشان لحظه به لحظه  تاب میخورند وجا به جا میشوند.  توگویی باز فرشته باران است که درنبرد با دیو خشکسالی بر خاک می غلطد ومی خیزد. تا تن به غلبه حریف نسپارد. اگر چه در این فصل از سال مقدر است که عنان جهان و زمان به اپوش سپرده شود. اما با اینهمه تشتر، فرشتۀ باران تن به تقدیر پیش نوشته نیز نمی سپارد. می ستیزد. تا به گردن فرازی شکسته باشد. از رنگ و راز ابر ها فهمیدنی است که در شکست فرشتۀ تشتر نم اشکی از چشم آسمان خواهد بارید.

پس از فاصله گرفتن از آپاتان در سکوت محض  وز وزه های سرم دارد کم می شود. و در خیالستان باد وباران، نگاهم کجک می زند به بیرون. به آن فرا دستها که گاه رشتۀ کوتاه کوهی از اخرا وخاکستر سد نگاه میشود، و حود را به خاطرم تحمیل می کند.

کوه ِ اخرایی ـ خاکستری خاطره انگیز است : یاد آور کوه ( گیشتان ) در گـوَی شهر ـ ابتر ـ ایرانشهر. آن دیگچاه ها. آن واقعیت افسانه نمای راز باران.

گوی شهر ـ از روستاهای دهستان ابتر ایرانشهر است .که درشمال آن کوه سرخ (گیشتان) قراردارد که از همه رشته ماهور های اطراف رفیع تر است ودر جای جای بین ماهور های خاکستری چند تکه به رنگ سرخ آن وجود دارد .برای شناخت علل ودلایل تشکیل این سرخهای بین خاکستری باید به دوره های مختلف زمین شناسی توجه کرد وجنس گیشتان را تعیین کرد .اما واقعیت افسانه نمای دیگچاه ها از این قرار است که کوه نشینان که در اطراف گیشتان  زندگی کوچ نشینی دارندهمه ساله درخواب زمستانه طبیعت برای پیش بینی سال بارانی به دیگچاه های گیشتان می روند. .

 در سال بارانی ،درون دیگ چاه ها بهار سبز میکند .واگر در فصل خواب زمستانه طبیعت بهار در دیگچاه ها نرویده باشد خشکسالی خواهد شد. واین موضوع، نسل هاست توسط کوچ نشینان باشنده آن حوالی نظری آزموده واثبات شده است واز مردم آن حوالی کسی در آن شکی ندارد.

این موضوع راباتاج بخش گفتم. وتاج بخش شگفت زده و ذوق زده شد. و پیشنهاد کرد که این موضوع را بین دوستان  به عنوان موضوع داستانی تعیین کنیم. تا هر کدام با تخیل خود برایش  داستانی بسازد وهمه داستانها ی بچه ها دریک کتاب منتشر شود ومن هم شگفت زده و ذوق زده شدم از این فکر خوب او. وپذیرفتم که روزی این موضوع را در کارگاه داستان بلوچ به اشتراک بگذاریم . وامروز نوهان وکرانه وبانل وهانی هم به جمع ما پیوسته ان. .بهتر روزی است ومی توان با اطمینان اعلام کرد وطبق نظر تاج بخش ادامه داد .ومن هم اضافه میکنم می توان (رازباران) رانام جشنواره داستانی بلوچستان تعیین کرد .وهر سال با کمک های مردمی در شهر های مختلف برگزار کرد .

من وتاج بخش سرمست از تصمیم نیم بندی که گرفته بودیم، زیر آسمان ابر اندود سراوان که بی شک به سوگ تشتر ساعاتی دیگر اشک خواهد بارید .وارد شهر میشویم . وکوچه ها را رد می کنیم و وارد کوچه کوچکتری در کجایی از شهر میشویم وآنا جوانی در را باز میکند شیرین ونرم خوی با بسامتی لطیف. و صلا می زند که برویم داخل .تاج بخش تعارف می کند .اما او می گوید : من هنوز صبحانه نخورده ام  واتفاقا  امروز صبحانه خاصی هم دارم که دوست دارم با مهمان بخورم.

  تاج بخش به من نگاه میکند .ومن تسلیم خدایی ام. سرمان را پایین می اندازیم و وارد می شویم .

نان  و چای و مسکه. بکذر از مضافتی سراوان و حلوا ارده و.. یک چیز بومی دیگر که یادم نیست. ساعت هم حدودا هشت ،هشت ونیم؛ یعنی ساعتی که بی اشتهایان اشتهایشان باز شده است. و.... آخر سر ، متوجه می شویم که خجالت هم خوب چیزی است. بگذر از کاه و کاهدان. ،دست می کشم .جوان شیرین با آن لبخند های لطیف ،نامش لطیف است وپسر عموی تاج بخش .سه نفری بیرون می آییم سوار می شویم به سمت نائوگ ،جالک، کلگان.....ادامه...                                                                                                                       

xbbf960qpuuh6u4pnqc.jpg

h88sklt65h85iyr2m8ij.jpg

99zchmhidxdljwwzg7bz.jpg

b3qpptrkgf39pczkstg3.jpg

http://up.vatandownload.com/images/lcs4c64ziwre3da0uekm.jpg

http://up.vatandownload.com/images/hp2o52vds05hsggckrxf.jpg

http://up.vatandownload.com/images/bquat18h58th127u942s.jpg

http://up.vatandownload.com/images/qa1jxm8h08a0tijqkfmt.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:13  توسط عبدالواحد برهانی  | 

در خیال آپاتان  ـ ام...

تاحالا فکر میکرده ام آپاتان یا آپادانا ازجنس آباد وآبادان هستند. اما این آپاتان را که میبینم بی هیچ آبادی ای درظاهر، خیالم گذر میکند به :  باد =  پات، اپات، اپاتان.... آیا میشود ریشه آپاتان (باد ) باشد؟ و اپاتان به معنی  (بادستان مثلا؟

وقتی راه ِ گمان باز است، چراکه نه !   زیراکه وقتی این پدیده ـ تپه شن روان ـ دراین نقطه خاص، برگردۀ این کوه، و نه کمی آن طرف تر تشکیل می شود، تصور ادمی جز به با د به چیزی نمی رسد. حرکت چرخشی چند موج باد متخالف که طوفان کنند می تواند باعث اجتماع این توده شن بر آن نیم دای این حصار طبیعی شده باشد.

تاج بخش روز جمعه زنگ زد و گفت که رفته بوده که یک عکس از زاویه مخالف بگیرد. تازه متوجه شده که این کوه صخره ای که تپۀ شنی بر گردۀ آن تکیه زده، در واقع هلال کوچکی از یک رشته کوه دایره وار بزرگ تر است؛ که یکی دو دروازه برای ورود باد دارد.)

 این باد ها پس از ورود به محوطۀ این حصار طبیعی با سرعت وضعی و انتقالی یی چند چندان در محوطه درونی حصار به جنگ هم می خیزند و با تبعیت از قوانین فیزیک و ریاضی که در ذات طبیعت است شن های معلق در حجم خود را به این نقطه پرت می کنند.

اما چرا همه باتفاق به این نقطه پرت می کنند، از اسراری است که یک فیزیک ریاضی دان جوابش را می داند.

 ( این توضیح را هم لازم می دانم که ،..این  منم که احتمال می دهم که همزمان چند جریان باد به درون می آید. می تواند اینطور نباشد. و یک نوع باد مثلا از شرق می وزد. مثل لوار. ویکی هم از شمال می وزد که احتمال می رود همان باد شمال باشد.و اینها هرکدام در موسم خود از یک دروازه وارد می شوند. و رقیب دیگری هم ندارند که از دروازه دیگری وارد شود....!! اما این هم نمی تواند دلیل باشد. بادها که نیروی هزار لشکر را دارند خود هزار لشکرند. که به وقت شکستن حصار و تسخیر قلعه هرکدام دروازه ای می گشایند ویورش می برند و می روبند و آوار می زنند و انبار می کنند. تا روزی...و خود، فارغ از بار  و سبکپای می گریزند، و یا تن بر نرمه خنک ریگسار، در سایه صخره های غروبگاه آپاتان، یله می کنند و هزار سال به خواب می روند ....تا دورانی دیگر که یک سونامی خواب شان را بشوراندو....

از این نظر است که می گویم این کلمه ممکن است ریشه در کلمه (باد) داشته باشد. اَپات + تان = باد + دان. پسوند دان به معنی جا، و محل است. مثل جامه دان و قند دان. مانند همدان) که در عهد باستان ، هگمتانه = هَگمَه + تانـَه بوده است. یعنی (محل اجتماع  هگمه  =همه.).

بادها به عنوان نیروهای ( شَرّ) شناخته شده اند. واگر به این حصار طبق تصور به عنوان باروی بادها فکر کنیم، می تواند الهام بخش آفرینش یک رمان جذاب باشد.بویژه که حول موضوع  تپه شنی افسانه های دیگری نیز هست که تعدادی از آنها را دوستم تاجبخش حسین بُر، سر کلاس حرفه و فن راهنمایی نمونه سوران، با مطرح کردن موضوع ( آپاتان) از زبان دانش آموزان بیرون کشیده و برایم فرستاده است:

1ـ خاک آن خاک مرده های منطقه است که توسط موکلین به اینجا منتقل می شود.

2ـ گاه از این تپه شنی صدای مرغی به گوش می رسد.

3ـ زیر تپه شنی چشمه ای است. و رطوبت تپه از آن است.

4ـ اگربه تپه تیر بیندازند، به پرتاب کننده باز می گردد.

5ـ  خاکش برای زمین های کشاورزی مفید ـ مضر است.

6ـ اگر بیماری خود را در این خاک چال کند، بهبود خواهد یافت.

7ـ در کنار این خاک، خاک دیگری است که اگر انگشت خود را در آن بزنند و در آب فرو ببرند آب سرخ می شود.

8ـ شبیه موجود زنده ای است که رشد می کند. و در مقابل پیش آمدها واکنش نشان می دهد.

و دوست مان خانم قربانی پس از دیدن عکس صخره ها ، تندیس دو غول را شناسایی کرده بودند. که شما هم وقتی ببینید. افسانه ایشان را تایید خواهید کرد....

این را هم کرانه فرستاده است :

«این خاک محل زندگی جنیان است و آنها از خاک مراقبت می کنند و نمی گذارند به جای دیگری برود،اگر مقداری از خاک را به جای دیگری ببری،آنها دوباره آن را بجای اول برمی گردانند » ...

ادامه.....

h7r0f189fuidfaatcil7.jpg

ecbt90ql2fxwa2k41lu.jpg

05ho6ijxz9vodt6l2ek.jpg

wkm6f4r7an4h2t16ul16.jpg

s7n3rgzec8t60rf34fh.jpg

zgxxbv16e77se8ifkf5.jpg

l4azvp7ni4nx7oxdbo.jpg

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:10  توسط عبدالواحد برهانی  | 

   ... وچه بگویم که در سفره چه بود؟ مگرسفره به قصد مفاخره پهن شده است؟ مگر مرد دیوان دار و سفره دار سفره اش را به قصد بهره برداری سیاسی پهن کرده است؟ این خبرها نیست. چرا که هدفی جز رضای مهمان، و آنسوتر که برویم، رضای خدای مهمان مد نظر نیست. و چنان که احساس کرده ام، هدف از رضای خدا هم مبرا از سودای سود این جهانی و آن جهانی است.

و چه بگویم از کار پزشکان، که در این گستردگی سفره ای که خود سفارش آن را کرده اند، خود نیز دستور منع از خوردن صادر کرده اند. و این منع از خوردن به فلان و بهمان علت، خود باعث عدم امنیت در استفاده  از یکی ازلذت بخش ترین نعمت های خداوند است.دستور امتناع از خوردن سبزی، میوه ، گوشت قرمز، سرخ کردنی، چربی،ترشی، شیرینی، سردی ، گرمی، اگرچه برای شخص من صادر نشده ، اما برای امثال من هم، چنان وحشت انگیز است که بی هیچ شبهۀ بیماری هم مو بر تن سیخ می کند. اما با همه این احوال، کسی از درونم می گوید، پس چرا آنهمه گرسنۀ جهان، سالهاست که آرزوی « یک شکم سیر و بعد از آن، گو مرگ!!»را دارند...

وسوسۀ این کس، این خناس، همه مانع هارا خراب می کند. و آزاد می شوم از امر و نهی پزشکان عزیز. و درود می فرستم بر جد و آبای این خناس؛ الذی یوسوس فی صدور الناس…  و دیگر هیچ کس جلودارم نمی شود.

بعد از شام، اجازه می خواهم که با تاج بخش به اتاق کامپیوتر برویم.کامپیوترش پر است از چیزهای گوناگون. اما از او می خواهم که به سراغ طرح های داستانی اش برویم. آخرین ویرایش داستان« مارسَمّی» را می آورد. تاج بخش بومی نویس است؛ و حتی کمی غلیظ تر از بومی نویس. زبان آدم هایش شبیه زبان کسانی است که فارسی را ناشیانه صحبت می کنند؛ یعنی شبیه ترجمۀ لفظ به لفظ. ومن این خصوصیت او را در تقابل با میل شدیدجوانان به استفاده از لهجۀ هرچه غلیظ تر تهرانی ، غنیمت گرفته، خوشباش داده و تشویق کرده ام. و دلیلم این است که ما نیاز به نویسندگان اینجایی نویس داریم نه تهرانی نویس. و آنهایی که کارشان را با تهرانی نویسی هم شروع کرده اند، ناچار روزی باز خواهند گشت و از همین جا شروع خواهند کرد. پس چه بهتر که ازحالا، از خود، و فرهنگی که می شناسند شروع کنند؛ تا سال های فلیل عمرعزیزشان با یک آزمون از پیش شکست خورده از دست نرود.

مارسمی، داستانی از نوعی است که با وجود خوبی هایی که دارد، به نوعی سفارشی و یک بار مصرف است. مار سمی، تمام وجود،  می خواهد یک جمله را به کس یا کسانی گوشزد کند.که این کس یا کسان، امروز هستند و فردا شاید نه. و از این نظر است که می گویم سفارشی و یک بار مصرف.

بااین حال، همین داستان، اگر با دیدی باز و فراگیر و جهانی پردازش شود، به راحتی می شود که از انحصار زمان و مکان و اینجا و اکنون بدر آید. و مخاطبانی بسیاربیشتر از این گروه کوچک به دست بیاورد. 

از داستان مار سمی که فراغت پیدا می کنیم، می گوید : (شئیران پت اون...)= شعرهای پدرم...

ـ !!!...ئه!...مگر پدرت شاعر است؟

ـ همینطوری یک کمی شعر هم گفته.

   همینطوری، یعنی تفننی. یعنی بدون ادعای شاعری. می آورد شعرهای پدرش را. و شروع می کند. وزن های دلکش حماسه های بلوچی است...خودم ادامه می دهم. همه را می خوانم با لذت.

حاجی فقیرمحمد فقط شش کلاس درس خوانده اما چون شعرهای پیشینیان را با لذت خوانده، یا شنیده، آهنگ وزن های گوناکون به نهادش نشسته و نیازی پیدا نکرده که شعر و موسیقی را سرکلاس بیاموزد. در واقع کلاسی هم در کار نبوده تا شعر را قالبی بیاموزد. وچه بهتر. شاعران ِ اُمّی، شعر و موسیقی را از طریق حواس، و بسا از طبیعت می ـ آموخته اند. شولان شاعر بزرگ بلوچستان که شعرهایش از پانصدسال پیش، سینه به سینه تا به ما رسیده، شاعری را از طریق حواسش و بدون تلمذ مستقیم از پیشکسوتان آموخته است. صدای باد و باران، و صدای گام چارپایی که برآن نشسته بوده ، وزن را به او آموخته است. و حاجی فقیرمحمد حسین بُر هم مشمول همین قاعده است.

تاج بخش برنامه می گذارد که فردا به سراوان می رویم.  پسرعمویش «لطیف»را از سراوان بر می داریم و به سمت نائوگ و جالک و کلگان می رویم .

اول صبح، هردو بیداریم. سر صرف  صبحانه  از مکانی خبر می دهد که می تواند از عجایب جهان باشد. وگرچه در مسیرمان است، اما به خاطر سفر دور و دراز و تنگی و قت نخواهیم توانست از آن دیدار کنیم. این  مکان با نام باستانی و مختصات خاص زمین شناختی ای که باعث به وجود آمدنش شده، ارزش دیدن، و معرفی کردن دارد.

[ آپاتان] می تواند موضوع یک تحقیق ارزشمند، و نیز به عنوان یک ظرفیت مهم گردشگری مورد توجه قرار گیرد.                     اما من رفتم توی نخ ِ آپاتان...آبادان ـ ؟ ـ باد ِ ستان ـ ؟ ـ...   


yfb99rutnomnhbmzrbnp.jpg

hbusgf5delee3pl8q6q5.jpg

pedbthy95rajfq093rqi.jpg

9a0mg3izdjcitylligrh.jpg

3b0tq9095t6dnxaynypb.jpg


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:0  توسط عبدالواحد برهانی  | 

در ماشین تاج بخش، در کنار او جای می گیرم .میپرسد الان میل به کجا داری ؟منزل ؟شهر؟بیابان؟

ـ بیابان بیشتر. حاشیه بیابان؛ جایی میان نخل و«گیشَّر»؛ تا هوای سراوان ِ پس از باران را یک بار دیگر، و این بار، با حضور تو و نخل و گیشر و بوته زار ِ شَهداب و خاک خیس خورده که پای رهگذر، ولو اندکی در آن فرو رود، تجربه و تنفس کنم.

براه می ا فتد از توی یک خیابان ، یک محله ، و توضیح می دهد که اینها از کدام طبقه اند وکارشان چیست ودرآمدشان از کجاست . و رد میشویم به یک کمربندی مانند.

می گوید، بابای من در حاشیۀ بیابان، یک تکه زمین و تعدادی نخل دارد ،برویم آنجا ؟

پیش رو را می بینم. هلالۀ بیرونی کمربندی، نخلستانی است؛ و سمت چپ آن تا بی نهایات ِ چشم دید ِ من،  بیابان است و گاه آن دور، کوهی وحشی و ناسربراه که بناگاه گویی از زمین رُسته است و خود را به همواری یکدست و خواب آور زمین تحمیل کرده؛ گـَرّ، و اَرّه مانند؛ که نام آن ( کـَرّ ِگ )، در فرهنگ کوه نشینی ِاقوام پدری من، نام تصویری ِ دلنشینی است.

 نرم و آرام رانندگی کرده، و نرم و آرام نگه می دارد. پیاده میشویم .

    نشانم می دهد که تا آنجا واز این طرف هم تا آنجا مال بابای من است .

 نخل های کوچک وبزرگ همه خوشه داده اند وخوشه ها، رنگ پنیرَکی خود را واگذاشته وسبز شده اند وبفهمی نفهمی دارند آویزان می شوند .اما آیا به بر وباری برسند یا نه ، معلوم نیست. مدتهاست که آبی به پای شان نیامده.

ـ  مدتهاست که چاه آب ندارد .وصاحبانش دیگربه اینجا نمی آیند .

    قدم زنان براه می افتیم وبه یک اتاقک  سنگی می رسیم ولوله های زنگ زده ی شکاف شکاف در کنار آن. دور وبر اتاقک مدتهاست پا نخورده و شکاف عریض بین در و دیوار آن،  تار عنکبوت های ضخیمی بسته است .وگمان می رود که درون آن مارها مدتهاست که زندگی وزاد و رود میکنند .چنان که در دخمه های کشف ناشدۀ فرعونی، که قفل جادوی هفت دیو بر آن زده باشند.

نخلها اما با همه بی آبی ،هم چنان تابع طبیعت زاد و بود ، ریشه میدوانند ونم خاک را گاه ـ (به گوش گنهکارم .) از شعاع سیصد متری جذب میکنند ومیمانند،اگرچه بارشان چندان نیست که از مهاجرت صاحبان تا شعاع سه هزار کیلو متری ، بی نیاز شان کند.

پای رفتارم درد میکند. پایم سِر شده، و دیگر می رود که قفل کند. یارگار آسیبی قدیمی است.

 می نشینیم، دربستر جویی از شن ریزه، که زمانی آب موتور اشباعش میکرده وبر آن جولان میداده. نرم وخنک است. وصدای قصه گویی تاج بخش هم نرم ِآهنگین است مثل صدای قصه گویی نیمه شب آن با نوی هَنزامان ـ ی که سال ها پیش، در غروب ِ غریبانه ای در راه مانده بودم ومرا به خانه اش برد وچند روزی ناچار در آنجا مقیم بودم . وقصه های شبانۀ شب فرسا برایم می گفت و لحن آرام و نجیبی داشت و(جی شاه ولایت !) مطلع مومنانۀ بند بند درون قصه هایش بود...

غروب غربت در اینجا آرامش بخش است .اما وقت رفتن است .آرام بلند میشویم . نسیم آرام بخش صدای تاج بخش وجودم را می نوازد. پراید سفید و نرم خوی و خوش رفتار تاج بخش، اعتماد می بخشد. با اعتماد می نشینیم و براه می افتیم.

صدای تاج بخش دیگر برایم مفهومی ندارد. تنها بستری است که روان خسته ام در آن می آساید.( گرفت ) های عصبی ـ روانی ام، یعنی همان تشنج ها، اسپاسم ها و کمپلکس ها که مرز تفکیک آنها را نمی شناسم، وا داده اند و دارند تحلیل می روند .

ـ این هم خانۀ ما!...

با اجازۀ من، عجولانه وارد می شود، و چند ثانیه بعد، به استقبالم می آید. هال را رد می کنیم. دم در اتاقی، تعارف می کند. با اکراه وارد می شوم. ماشاالله نام خدا!...سَول سیبی! ... حاجی فقیرمحمد؛ پدر تاج بخش.! سینه به سینه، دل به دل، آشنا می کنیم و می نشینیم. حال و احوال. و...بی بی هم در کنارش؛  زانو بزانو نشسته اند. دو انسان، دو انسان آرام و خوشنام  که از آن سوی شصت سال آمده اند. و پر از قصه و خاطره اند. دو کانون طیف بیضوی اخلاف دختری و پسری. دو نوۀ پسرینه که دارند خدمت می کنند، از خانۀ پدر و مادر به خاطر تحصیل، به نزد بی بی و با با آمده اند. خانه شلوغ و ناچار پرهزینه است. بیت بلوچی ِ ( نان ده و داتار و نگن شانین...)، توصیف مردان سخاوتمند است. و این حاجی، از این سلسله است. و این مردان ِ سفره دار، دیوان دِرّ و دیوان دار هم بوده اند. وآنچه پیش از سفره مهمان را تا سفره نگه می داشته، قصه و شجره  و بازگویی سرگذشت های گاه مفاخره آمیز بوده، و حاجی فقیرمحمد منهای مفاخره ، همه یا در دیوانش حفظ کرده. با دیوان او ، خاطراتی باز گو می شود که خود هم از زمان وقوعش خاطراتی دارم. و خاطره در کنار خاطره، زمینه ای است که خاطر ها را به یکدیگر پیوند می دهد. من و او با خاطرات و آدمهای قدیم با یکدیگر پیوند می خوریم. بهم جوش می خوریم. گرم می شویم. تا که سفره می آید.

حس حضور سفره چه شرم انگیز است. یادم از حضرت زرتشت می آید که دعا کرد :

« خدایا به پیروان من ، عقل و شرم بده.»

باشرم،  و عقل ِ زایل شده  از حضور شرم، به سفره نزدیک می شویم.  

f4heo0h748qzkb300is.jpg

7nz9qo6u5fnav5lzs6ty.jpg

spinvzpxhr4pyl5m5thw.jpg

t1uf0kcjxr8g328l9s.jpg

kvj7228kn81x2rv8uind.jpg

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 17:41  توسط عبدالواحد برهانی  |