باخروج از شهر نجیب سراوان ،باید دلگیر باشم ؛ اما نیستم. آسمان بجای من دلگیر است ....راستی آیا دلگیر است این آسمان ؟البته رنگش تیره است؛ اما تاب تند آفتاب را گرفته است وهوا بسیار خنک ودلپذیر است .صدای رعد گاه چنان بلند وکشیده است که با وجود صدای متن ماشین به وضوح شنیده می شود قطره های باران روی ساق دستم مضراب می زنند وبا صدای عبدالحسین مختاباد که عاشقانه ی بابا طاهر می خواند. آیا این حالات را می شود به دلگیری آسمان تعبیر کرد؟ و آن را به حالات روانی شخصیت های داستانی تسری داد؟
اگر این سوال از من بلوچ پرسیده شود، با دو نشانه شک و سه نقطه (!!...) ادامه خواهم داد : ...دلم نمی آید این این آسمان آبستن را، و این قطرات زندگی زای آب را نشانه دلگیری و کدورت و اشک و عزا تعبیر کنم. هم الآن کرک های ساق دستم مانند جوانه های بوته ( سَمَرّ)ی که دو هفته پیش باران دیده باشد تیغ کشیده اند. آسمان نمی دانم که غش وریسه می رود یا از خشم به خود می پیچد؛ اما من ،با این حسی که دارم، راهی ندارم جز این که تعبیر به خیر کنم. چون آنچه دوست می دارم فال نیک است . واز زوال (حال نیک)ی که گه گدار دست می دهد، می ترسم. خود را سپرده ام به جمع این عوامل؛ و درآن شناورم.
تاجی و لطیف گفت و گو دارند. وآن جوان آرام و بی حرف که سر راه سوار کردیم، لابد دل و گوش سپرده است. ومن با بیرون ام؛ با آن فرا دستها که از افق هم فرا دست تر است. اما ان کجا و افق کجا؟!...بین من و آن و افق، پرده هایی حجاب شده است. پرده های نقش بند کوه ها؛ که وقتی به دلایل زمین شناختی تشکیل شان فکر می کنی عقلت به جایی نمی رسد .وباور می کنی که این ها را یک نقاش برای رنگین کردن این لحظه های تو رقم زده است .طرح های قلم اندازی که با نهادن خمیر مسی رنگ ِ رنگ و روغن روی بوم برنزه شکل گرفته، و حدود زیبایی را محدود به خود کرده اند .ومن اصالت زمین را وخاک را اینگونه پسندیده ام ...ـ سبزی زمین کرشمه ای دیگر است ـ
این رنگ برنزین مرا به یاد نخستین روزهای پیدایش می اندازد .
نخستین رنگ جهان که نگاه و ذائقه ام را تعیین کرد، همین رنگ بود .رنگ برنزه ی سینه ی مادر؛ وهم، شیرینی مَزیدن شیرِ سینه ی او .
پاک کودک شده ام. باچشمان نیم خواب، لمیده ام روی صندلی ماشین، که در جاده خلوت آزادانه به سمت مرز به پیش می تازد. .ورفتن اش، به رفت ِ بی آمد ِ گهواره ای می ماند که تجربه شیرین خواب را نه در رفت وآمد گهواره، که این بار، درموزونیّت گریز از آغاز ِ اتو مبیل معنا می کند .
گریز از مرکز ،به صورت دیگری هم در حال واقع شدن است. در مدتی که حبس خانگی بوده ام همه خستگی هادر مرکز ذهنم ،نهادم ، جانم...نمی دانم در کجای موجودی که منم ،رسوب کرده اند و اکنون در حال گریزند. و من دارم خالی میشوم از خستگی ها ،از همه ی سیاهی هایی که جان آدمی را می خورند و می فرسایند.وخلئی که به وجود می آید،جایگاهی خواهد بود که لطف و شادی و نشاط و انبساط در آن مامن خواهد کرد.
به پاسگاهی می رسیم پرس و جوهایی می کنند و جواب می گیرند و رد می شویم. لطیف پرس و جوی پاسگاهی را بن مایه ی خاطراتش کرده و از یک قوم و خویش می گوید که چگونه در مقابل پرس وجوهای نا مربوط بعضی ها چه جواب هایی داشته و چه گر فتاری های برای خودش دزست میکرده؛ وآخر سر، ترک دیار گفته و از مرز گذشته و رفته است. لطیف چانه گرمی دارد خوب و آرام و موثر حرف می زند حواسم به آنها برگشته است. آبادی ها را یکی یکی معرفی می کنند .و وقتی معنی نام ها را می پرسم . نمی دانند . مشکل نسل جدید ما این است که ناخود آگاه به راهی سوق پیدا کرده است که ناچاری روز گار تحمیل کرده و حواسشان نیست که این راه، انتخاب آگاهانه آنان نیست. شاید وقتش راندارند وگرفتارند!!...
به نائوگ که میرسیم . جوان بلاتکلیف یا منتظری (؟)را میبینیم که نگاهش آشنایی طلب می کند. و من باز کنجکاوی میکنم که :نائوگ به چه معنی است ؟جوان با حالتی که انگار ناچار است به سوال دیوانه ای جواب بدهد ، میگوید :والا من وقتی از این جا رد میشوم حواسم به این است که گشتی ها راه را نبسته باشند .ومیبینم، که مشکل نسل تازه ما همین هاست .
اما نائوگ !...
این جا سرچشمه نائوگ است که یک مجموعه نخل سبز مثل غنچه درمیان بیابان سیاه از زمین روییده است .ونهر آب شیرینی به اندازه حدود هیجده اینچ به سنگینی از میان آن روان است. کناره هایش سیمان بند شده ویک آدم اهل فکر ـ شاید صاحب این نخلستان به فکر افتاده در این نخلستان خوش آب وهوا یک مرکز تفریحی ایجاد کند . یک کار عالی . درمیان نخل ها ، درجاهای خالی جدول کاری شده و با قلوه سنگ و سیمان لژهایی ساخته شده است تا خانواده ها از سراوان وجا های دیگر برای گذراندن یک روز شاد وآرام به اینجا بیایند. البته هنوز اول کار است و سیمان دیروز هنوز خشک نشده . و امروز جمعه تعطیل اشت و خانواده هایی به تفریح آمده اند. و این گوشه و آن گوشه آتش کرده اند و مشغول پخت و پزند. یک جوان که شاید خیال دارد بعدها در اینجا کافه رستورانی چیزی علم کند در حال حاضر به طور سیار در جایی آتشی افروخته ودارد مرغ های ادویه زده را به سیخ می کشد.
کودکان در جاهایی از نهر که مخصوصا گشاد تر وگودتر ساخته اند، آبتنی میکنند . لطیف وتاج بخش با موبایل از صحنه های مختلف عکس بر میدارند .من قدم زنان می رسم کنار پسری ده دوازده ساله؛ با چشمانی که افسونگری شان از نوعی دیگر است .صدا می زنم که بیایند و یک عکس از اوبردارند .اما پسرک می گوید : ئه، ئه، ناکو!... این کارها چیست؟!... ،تو که آدم بزرگی هستی !...
خود هم ماندم! مگر من چه کردم که منافی بزرگی ام بود ؟
ــ همین که می گویی عکس بگیر دیگر !
ــ مگر بد است عکس گرفتن؟
ــ ئه !...ناکو!...
پسرک بد جوری جدی حرف میزند. و از او بعید می نماید که رندی ِ سرکار گذاری داشته باشد. پس من هم تعبیر به جور زیبارویان نمی کنم. وحسرت بدل از خیرش می گذریم و می رویم آن بالا؛ به دیدار قنات ؛ که نمی رسیم و برمی گردیم وسوار می شویم.
می پرسم، پس این آب گزاف در کجا مصرف میشود؟
لطیف وتاجی هر دو میدانند که باغستان نائوگ آن پایین است .پایین تر که رویم، خطّ سبز مدیدی از نخل ودرختان میوه ، تا آن پایین پایین ها کشاله می خورد .
باران که در نائوگ بند آمده بود ،باز نم نم شروع می کند .ودر نزدیکی (جالک)بند می اید . جالک را دولتی ها ( جالق ) می نویسند و می خوانند. و بدون شک خود هم نمی دانند که چه معنی می دهد. اما وای بر من ! که من هم نمی دانم که جالک به چه معنی است! و نائوگ یعنی چه !نائوگ یا ناهوگ، شاید از نا ، و ناه گرفته شده اند که در بلوچی خرما رامی گویند .اما جالک ، شاید همان پستان بند گاو و شتر و بز و گوسفند است که ما در ملک خود آنرا ،جالِگ می گوییم... نمیدانم ...
محله به محله ، کوچه به کوچه ، در به در، جلو در خانه ای می ایستیم وبوق میزنیم .باز جوانی با لبخندی لطیف در را باز می کند. اما این صمد است .معلمی در پرت ترین روستای کشورش ، لب مرز جنوب شرق درست به عکس صمد بهرنگ که در روستایی پرت شمال غرب معلم بود. وهم او مرا به یاد یک صمد دیگر می اندارد .صمد، جوان ناکامی که مادر گرامی اش هر ساله برای بچه های روستای آبادان کتاب می فرستد .
صمد عین یک کارگرماهر، فرز وجلد وباهوش است .وظاهرش اصلا به یک معلم ، به یک دبیر نمی آید. ما را درمهمانپذیرش می نشاند وسبک ، بیرون می رود تاج بخش از من می پرسد ، اینجا لب مرز است به این پذیرایی نگاه کن چه تفاوتی می بینی با ایران ؟
غیر از این که روستایی است ، هیچ تفاوتی از نظر وسایل خانه با خانه های ایرانی ندارد .
سفره که پهن می شود هیچ چیزکم از سفره های پذیرایی در شهر های بزرگ ندارد . حرف سر ناهار از تزیین خانه های قدیمی می رود که چهار دیوارشان به چه زیبایی با ظروف تاس و مس زینت یافته بود. و آنها که از چهار دیوار زیاد می آمد در توری بسیار زیبایی که از موی بز بافته می شد، و تاسدان نامیده می شد جای می گرفت و در جای دیگری آویزان می شد و سنگ تمام زینت خانه می شد. ادامه..












